جام مرا شکستند . . .
پ.ن:
مجنون شده ام انگاری!
خیلی خستگی چطور ؟
پ.ن :
کلا مدتیست خستم بسی ، اصلا یه وضعیه !
این همه چراغ تو این شهر هیچ کدوم چشمامو روشن نمیکنه
این همه چشم تو این شهر مرتضی هیچکدوم دلمو گرم نمیکنه
مرتضی اینجا همه میدوون که زنده بمونه هیچ کس نمیدوئه که زندگی کنه
این شهر همش شده زمین دیگه آسمونی نداره این شهر
من دلم آسمون میخواد مرتضی، آسمون
- وقتی دلت آسمون داشته باشه
چه تو چاه کنعان باشی چه تو زندان هارون
آسمون آبی بالا سرته
از کجا این آسمون رو پیدا کنم مرتض؟
-فقط چشماتو باز کن
تا آسمون چشمای صاحبتو بالای سرت ببینی
زمین و آسمون از چشمای اون نور میگیرن پسر
چشماتو رو خودت ببند . . .
پ.ن:
خداحافظ رفیق - اپیزود اول!
پ.ن:
مگه دیوار اینجا در نداره؟!
«خسته شدم»
یعنی چی
پ.ن:
شب خوبی بود برا مردن
حروم شد!
نه نشانه ی رضا است
نه نشانه ی تردید…
من خیلی پرت شده ام…
صدایم را نمی شنوی…
پ.ن:
ما قطعت رجایی منک . . .
به آب دیده خون را شستوشو کن
اگر باور نداری جان به لب را
لبم را با لب خود روبرو کن