حس الآن من که دارم تیتراژ برنامه ی آقای حکایتی رو گوش میدم :
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
رو به روی بچه ها قصه گو نشسته بود
قصه گو قصه میگفت از کتاب قصه ها
قصه های پر نشاط قصه های آشنا
قصه ی باغ بزرگ قصه ی گل قشنگ
قصه ی شیر و پلنگ قصه ی موش زرنگ
آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست
زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست
یه سری چیزا هم هستن ، مثل دوستای قدیمیت ، مثل خیابونا ، کوچه ها ، که دیدنشون همراه آرامش بهت استرس میده !
مثل وقتی که آهنگی که یه زمان زنگ آدم خاصی بوده رو دوباره بشنوی !
خلاصه اینکه
هیچی!یک جزوه ی 100 صفحه ای پر از فرمول و کوفت و زهر مار!
یک استاد که تا به حال ندیدمش!
امتحانی که نمیدونم چه ساعتی و کجاست!
شاهد علاقه ی طرف
به معشوقش
سگ همسایشونه!
:دی
پ.ن:
کلی مفهوم داشت ها!!
اول ،هر چیزی که نوشتم رو بریزم تو شومینه ی اتاقم
بعد کوله پشتی جدیدم رو بردارم
پوتینم رو پام کنم
زیر بارون
برم کوه!
ولی حیف
که اینجا نه بارون میاد
نه اتاق من شومینه داره
نه پوتینم دم دسته
نه میتونم پیاده این همه راه رو برم تا برسم به یه کوه!
پ.ن:
یکی زود منو درک کنه
یقینا فحش های رکیک
زینت بخش برخی از مطالب می شد!
پ.ن:
تاکید می کنم باز
یک فحش گویا تر از هزار کلمه است . . .
رفقا نشستن که من
کی دستم بند میشه
یه شامی ناهاری چیزی چتر ما شن!
پ.ن:
برای هیچ کسی
نمیخوام توضیح بدم
مفهومه؟!
پ.ن:
اگر خدا بخواد تابستون 60 روز مشهد خادمم
بعدشم ایشالا سفر کربلا . . .