تو این فرصت کم باقی مونده
کوه رفتن صفای دیگه ای داره . . .
پ.ن:
آبعلی - تهران
هر جایی میرم
سریع دور و برم شلوغ میشه!
بابا
روابط عمومی بالاس خب! ناراحتی نداره که !!
پ.ن:
کلا نمیدونم چرا!
از هر طیفی
از هر تیپی
دورم آدم هست! شلوغ . . .
تابستونا برم اداره بابام
اونجا هم اینترنت داشتم هم بچه های همکارا بودن
هم اردو داشت یه روز درمیون
استخر و فوتبال و کارای دیگه!
بعد از اونم تا دوم دبیرستان این روال رو خودمون با رفقا ادامه دادیم
چون اردوشون فقط تا دوم راهنمایی بود!
از دوم تا آخر دبیرستان هم مدرسمون تابستونا کلاس میزاشت صب تا شب مدرسه بودیم!
البته از دوم موبایل هم به سرگرمیها اضافه شد
یادم نیست برای چی اون موقع بابام برایم موبایل خرید!
بعد از دبیرستان هم تابستونا خونه نبودم
همش اینور اونور!
کلا خودکفا شدیم دیگه
از سال قبلش برنامه ی سال بعد معلومه . . .
جهادی، طرح، مشهد و غیره :دی
پ.ن:
اون روز که سوار بی.آر.تی بودم
وقتی میدیدم این کارمندایی که دارن میرن خونه و دستشون چیزیه
یاد بابام افتادم که
وقتی هنوز مدیر کل نشده بود و یه کارمند ساده بود
چقدر با خواهرم منتظر میموندیم تا ساعت 4 بشه
بابا بیاد و برامون ازون خوراکی هایی که
صبح سفارش داده بودیم و از تعاونی ادارشون میخرید بیاره
رسیدم خونه
اول از همه دست بابا و مامان رو بوسیدم
از ته دلم دعا کردم
خدا فرصت این رو بهم بده که نوکریشون رو بکنم!
طرف نوشته بود که :
"مخاطبان خاصت تو حلقم"
حالا اون موقع ها
تا کمر تو حلق ما دست و پا میزد ها!
الان معلوم نیس با کی سرگرمه!!
والا با این نوناشون
"دفع سموم بدن از طریق پا در 6 ساعت، حجامت بدون درد"
آخه خودتو خر فرض کردی یا ما رو؟!
تو غلط خوردی که با یه چسب سموم بدن دفع میشه!
پ.ن:
اگر به این راحتی بود که خیلی ها اینهمه کرم تو وجودشون نمیلولید!!
اون کوفتی رو که می کشی
یه آدامسی، اسپری دهانی چیزی مصرف کن بعدش
تا وقتی حرف میزنی
بچه ها نگن دهنت بوی برنج دودی میده!!
پ.ن:
بهترین تعبیر ممکن بود!
آرزو به دلم موند!
پ.ن:
این خانه دگر مادر ندارد . . .