حس الآن من که دارم تیتراژ برنامه ی آقای حکایتی رو گوش میدم :
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
رو به روی بچه ها قصه گو نشسته بود
قصه گو قصه میگفت از کتاب قصه ها
قصه های پر نشاط قصه های آشنا
قصه ی باغ بزرگ قصه ی گل قشنگ
قصه ی شیر و پلنگ قصه ی موش زرنگ
آقای حکایتی اسم قصه گوی ماست
زیر گنبد کبود شهر خوب قصه هاست
یه سری چیزا هم هستن ، مثل دوستای قدیمیت ، مثل خیابونا ، کوچه ها ، که دیدنشون همراه آرامش بهت استرس میده !
مثل وقتی که آهنگی که یه زمان زنگ آدم خاصی بوده رو دوباره بشنوی !
خلاصه اینکه
هیچی!