تلفن عمومی روبروی خوابگاه قدیمی رو برداشتن!
تقریبا داره تمام چیزهایی که روزی تداعی کننده ی خاطرات مزخرف گذشته بود
جمع و نابود میشه!
و من از این بابت نه ناراحتم و نه خوشحال
آهی می کشم از سر حسرت
حسرت روزهایی که به حماقت گذشت!!
پ.ن:
این روزها در حالت تنفر شدیدی به سر می برم
از خودم و از بقیه
"گور پدرت"
جمله ی غالب کلامم در این روزهاست!