کودک درونم دلتنگی می کند برایت
بچه است دیگر ، نمی فهمد جدایی یعنی چه …
ولا خرج حبک من قلبی پ.ن: ما قطعت رجایی منک . . . |
مستیم ز حد گذشته
حالم بازم خرابه ، خرابـــــــــــه ، خرابـــــــــــــــــــــه پ.ن: حالم خرابه! |
کودک درونم دلتنگی می کند برایت بچه است دیگر ، نمی فهمد جدایی یعنی چه … |
بعضیا رو خدا روشون کلی وقت گذاشته با فتوشاپ درست کرده
یه عده هم مثل من رو عجله ای با Paint ویندوز درست کرده اینه عدل خدا ؟ |
از مکعب وجهی که دیده نمیشود منم |
من راجع به هیچی
برای هیچ کسی نمیخوام توضیح بدم مفهومه؟! |
تو این فرصت کم باقی مونده کوه رفتن صفای دیگه ای داره . . . پ.ن: آبعلی - تهران |
این روزا که درگیر کارای راهیان نورم و ذهنم بیشتر درگیره فرصت ندارم که به چیزای منفی فکر کنم و علی الظاهر حالم بهتره؛ میگم ، میخندم اما ...
دیشب زنگ زدم به علی که هماهنگ کنم برای جشنواره فجر و اینکه کجا بریم و چی ببینیم و اینها؛ مثل همیشه پایه بود؛ این بشر حتی یه اپسیلن هم تغییر نکرده از دوران دبیرستان که کنار دستم بود رو نیمکت بغلی و خیلی اذیتش میکردم! اصلا تغییر نکرده حتی الان که فوق لیسانسش رو از شریف گرفته و مدال المپیاد جهانی دانشجویی داره و منتظر آزمون دکتراست ... حتی نوع حرف زدن و ذوق کردنش هم عوض نشده یعنی نه عاروق روشنفکری میزنه و نه مدعیه ... تعجبم وقتی بیشتر شد که ازش سوال کردم چرا نرفتی خارج؟ گفت نمیخواستم برم از اولم ... خونوادش حتی میخواستن همه چی رو بفروشن و برن اما اینطور که خودش میگفت سفت وایساده بود که نمیخوام برم از ایران و نرفته بود و از این میگفت که شماها بی معرفتین و زنگ نمیزنین و اینها ... خاکی بودن این بشر با این همه برو بیایی که پیدا کرده برام واقعا جالبه؛ وقتی بهش گفتم علی یادته پارک لاله و سینما و داستان هایی که داشتیم رو جواب داد که خب الانم پایه باشید بریم هر وقت خواستی زنگ بزن و من میام ... عجیبه برام! عجیب! محمد رضا بعد مدتها زنگ زد که کجایی و چرا خبری ازت نیست و گفتم که الان حدود یک ماه و نیمه که تهران نیستم و درگیرم و گلایه کرد از بی معرفتی من که چرا مثل 13 سال گذشته انرژی ندارم و به قول معروف حالم رفته تو قوطی؟! توضیح دادم اما قانع نشد و با 4 تا شوخی بی مزه و مزخرف سر و ته قضیه رو سر هم آوردم تا مجبور نشم براش توضیح بدم که درد دارم، درد! آخرین بار همون یک ماه و نیم پیش با هم رفتیم امیرآباد انرژی اتمی تا پروژه ی درسی ای که داشت رو پیگیری کنه و من با تعجب نگاه میکردم که رفیق 13 ساله ی من چقدر میتونه بزرگ باشه و کارای بزرگ کنه و من حتی فکرش رو هم نکنم! شاید اینطور توجیه کنم که 5 سال زندگی در جایی غیر از تهران زمینه ای شد برای اینکه خیلی چیزها رو نبینم و درک نکنم و فقط مدعی باشم .... عجیب بود برام! عجیب! بابا زنگ زده بود، سابقه نداشت که بی مقدمه زنگ بزنه یا از روی بیکاری! 3-4 مرتبه زنگ زده بود و من خواب بودم و بعد که بهش زنگ زدم با تعجب گفتم که اتفاقی افتاده؟! گفت نه حتما باید اتفاقی افتاده باشه؟! کل مکالمه به ده دقیقه نرسید و گفت که بیا تهران و ... سابقه نداشت تو 5 سال گذشته جز زمانی که مادربزرگ به رحمت خدا رفت بابا زنگ زده باشه و معمولا مامان زنگ میزد و گوشی رو میداد به بابا!! دلم به حال مامان و بابام میسوزه ... جوونیشون رو گذاشتن پای من و من ... هیچ! هیچ وقت تو زندگیم حسرت چیزی رو نخوردم جز تو این 2-3 سالی که گذشت که حسرت عمر تلف شده ی خودم و جوونی رفته ی مامان و بابا رو خوردم! چقدر اشتباه داشتم و چقدر اذیت کردم و چقدر لجاجت و غرور ... وقتی میدیدم با چه عشقی کار میکنن و وسایل رفاه من رو تأمین میکنند و ... خجالت میکشم! خجالت! عجیبه هنوز هم! عجیب! این روزا روی من بیشتر حساب میکنن و حرفم بیشتر برش داره و تأثیر گذاریم بیشتر شده ولی وقتی از بالا نگاه میکنم میبینم که خب! هیچ جای دنیا رو نگرفتم هنوز و هیچ به هیچ! این روزا که مجبورم به ورود به جریان زندگی نکبتی اجتماعی باید خودم رو وفق بدم با خیلی چیزها؛ با اینکه اون چیزی که میخوام همیشه نمیشه، اون کسی که میخوام همیشه نیست، سختی باید کشید و دم نزد! این روزا دلم به حال خودم میسوزه که تو اوج جوونی اصلا احساس جوونی نمیکنم و .... هیچ کس هم متوجه نمیشه که چقدر سریع دارم تغییر میکنم و از این تغییرات چقدر میترسم! |