تازه قبول شده بود ادبیات دانشگاه تهران
روز اول دانشگاه
سوال کردم که چه خبر؟ خوب بود؟!
گفت نه بابا! افسرده شدم!!
گفتم چرا؟
گفت همشون خیلی درب و داغون بودن . . .
گفتم 2 ترم صبر کنی درست میشن!
شدن!
:دی
حالا نیست!
ها ها
هیچ خاطره ی خاصی هم نداریم با هم
کلا فقط یادش میکنم ، به نیکی!
بعد همه اومدن اینا رو نوشتن:
1- چقدر ماهی! (حالا اینکه بین روز و ماه و سال چرا فقط ماهه نمیدونم!)
2- آخ عزیزم، خیلی قشنگی!
3- اوووفــــــــــــــــــ . . .
ازین مدل پیاما که همش میگه تو چقدر خوبی ، ای شیر ای پلنگ ای آهو ای خر ای گاو ای گوسفند و اینا!
حالا خدایی اینا کمبود ندارن؟
ندارن؟
جرات داری بگو نه!
دقیقا همونقدر هم درکی از آدمایی که تو فیس بوک سیر تا پیازشون رو میزنن تو تابلو ندارم!
برداشتی سطحی از طرح تفکیک جنسیتی دانشگاه ها!
حالا ما نفهمیدیم آقای درویش با این سبقه ی قوی شدن فیلم ساز سیاسی؟ یا نه مثلا کار خاص دیگه ای کردن که سیاسی شدن؟ یا نه خون برادر(نا تنی) شهیدش رو کرده نرده بون؟
حالا بماند که یک خویشاوندی دوری با ما دارن و میشناسیمش از بیخ
پ.ن:
دعوا سره هیچ و پوچ!
یاه یاه یاه
فقط همین!
آخر جلسه هم میگن اگر خبری دارید به من بدید تا پیگیری کنم!
کلا دیالوگ ها تکراری و همیشگی شده! حرف تازه ای هم هست مگه؟!
پ.ن:
اگر تو رئیسی پس باید خبر داشته باشی از زیر دستات
اگر تو رئیس نیستی و خبر نداری از زیر دستات
پس هِری بکش کنار بزار باد بیاد!!
نیامد دامن وصلت بدستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
پر از امید برای من . . .
همین موقع ها بود تقریبا !