پ.ن:
دیگر از دست تو "مِی" نمی نوشم ...
دو تا موضوع با مزه توش بود یکی نکاتی که توش نوشته بودم از قدیم ندیما و یکی هم دو تا دو بیتی!
آن زلف شکسته را تو بر یک سو زن
بر هر دو طرف مزن تو بر یک سو زن
گر آتش عشق تو فتد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن
+
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
پ.ن:
هنوز متعجبم این دوتا اونجا چه میکنه
یعنی ما و این چیزا؟ :دی
غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد
پ.ن:
خواب غواص های فجر 8 . . .
خوابی از تخریب چی ها مست مست
خواب گردانی که خط را می شکست
خواب دورانی که بودم در ستیز
خواب ماندن در پس یک خاکریز
یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش.
وقتی وبلاگنویسی چندروزی هیچ مطلب تازهای نمینویسد
یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
کلا وقتی آدمی وبلاگنویس میشود یعنی حالش بد است!
پ.ن:
فقط دلم میخواد بازگردد مطالب قبلی وبلاگم در مکان و زمان اصلی اش
همین