بابام اصرار می کرد ببره ما رو آبعلی تا یه تنی به برف بزنیم!
ما هم از خدا خواسته گفتیم بزن بریم!
رفتیم
اسکی هم کردیم
امسال
قسمتمون شد رفتیم طرح
اردوگاه سید الشهدا آبعلی
انصافا یک ماه زندگی کردیم با بچه ها
3 سال پیش با خودم عهد کردم که هرگز دیگه سمت اسکی و مشتقاتش نرم
امسال با خودم عهد کردم هر طور شده طرح تکمیلی رو شرکت کنم با تمام مشکلاتش!
پ.ن: یار در سفرم
باخودت ببرم
دوستانی دارم که روزی روی دفتر و کتاب و کیف و هرجایی که می توانستند برچسب عکس شهدا چسبانده بودند! آن روزها آنها انقلابی بودند و من دنبال تفکرات خودم! همیشه به خودم می گفتم که " نیگا فلانی عجب معرفتی داره نسبت به شهدا و . . . ." دوست داشتم که مثل آنها همه جام رو عکس شهدا بچسبونم اما تفکراتم قبول نمی کرد و من کاری خلاف فکرم انجام نمیدم! زیاد نگذشت شاید حدود 2-3 سال! یواش یواش من بال و پر دادم به فکرم و یواش یواش رفتم سمتی که خودم انتخابش کرده بودم! امروز هرجای زندگیم رو که نگاه می کنم لبریز از عطر شهدا و انقلابه ، قبلا هم همینطور بود اما خودم نمی خواستم!! ولی امروز ابایی ندارم از اینکه در روز عاشورای 88 به جوونکی ابله سیلی بزنم و از کارم پشیمون نشم! و اون دوستان رو نگاه می کنم که چطور به اعتقادات خودشون فحاشی می کنند و می خندند!
دنیا بچرخ بچرخ است هنوز . . . کسی را با کسی کاری نیست ، یک روز اینطرف یک روزی آنطرف یک روزی هم بی طرف! مهم تامین منافع است و جهت وزش باد !
کمربند هایتان را محکم ببندید . . . . .این دور دیگر دور ماست! دیگر هر چیز یا سرخ است و یا حسینی نیست هر که هر چه می خواد بگوید ، بگوید ، ما همینیم که هستیم!
پ.ن:
یک دوره ای بود که رهبری رو تنها قبول داشتم و از توهین هایی که به او می کردند ناراحت می شدم ، امروز اما . . . . . اوضاع تفاوت کرده!